قهرمان ميرزا عين السلطنه
3377
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
مىشوند . سيد بزرگ با آن طرارى كه دارد تمام را به هواخواهى من صحبت مىدارد ، آنها سخت جواب مىدهند كه ما احدى را مالك نمىدانيم و تا حال هم آنچه دادهايم به جبر و عنف بوده ادعا داريم و خواهيم گرفت حالا هم به ميل يك دينار نمىدهيم به زور آنچه مىخواهند بروند از خانههاى ما غارت كنند . مىرويم شهر عدليه بيايند گفتگو كنند . سيد خيلى نصيحت مىكرد اما سودمند نبود . به خود سيد هم در حضور ما بد گفتند . يك نفر خيلى چارت مىكرد من يكى توى دهن او زدم . يك مرتبه همه برخاسته سر من هجوم آوردند . سيد برخاسته با عصاى شريعت توى سر آنها زده كه در خانهء من ، به مهمان من بىاحترامى مىكنيد . بعد از مشاجره برخاسته رفتند و ديگر يك نفر در آبادى براى دوا و درمان نماند مثل تابستان پارسال كه با شما رفتيم . سيد گفت اين است ترتيب . به تمام اين دهات افراسياب خان آدم فرستاده و غدغن كرده به شاهزاده بگوئيد صبر كند حوصله كند . خودش هم شرحى نوشت و به ما داد به شما برسانيم ( مكتوب هم به همين مضامين بود ) . ما برخاسته آمديم . اما از اينجا تا آنجا در تمام راه و كنار رودخانه و كوچههاى هرانك و مدان ، شترخان ، بوكان ، محمدآباد ، دزدك سر ، فيشان مردار ولش گاو ، گوسفند ، بز بود كه افتاده بود و تعفن مىكرد . ما بقى مال و حشم كه زنده بودند از لاغرى و ضعف به يك حال فلاكتى كه انسان دلش مىسوخت . دو تا گاو توى خانهء سيد بزرگ بود متصل مىافتادند پسرهايش رفته بلند مىكردند به قدرى مال مرده كه اندازه ندارد . كاه مىروند از دهات رودبار بارى يك تومان دوازده هزار مىآورند . امروز در فيشان برف مىآمد و به قدرى سرد بود كه دستهاى ما از گير افتاد . نان هم در آن دهات وجود ندارد . با اين فلاكت متصل با شما دعوا دارند و متصل به خودشان ضرر مىزنند . دو نفر سرباز هم آنجا حواله شده بود نفرى شصت تومان گرفته بودند به سيد گفتم بالارودبار چهل و پنج تومان مىدهيم گفت اينها راضى هستند شصت تومان بدهند و از شاهزاده همراهى نخواهند . اين بود حالت اين دهات و شرح مسافرت محمد على . با اين تفصيل باز من اينجا بمانم خيلى احمق هستم . يك سال و نيم زحمت كشيده به همه مهربانى و محبت كردم و آنقدر نصيحت كرده مطالب را حالى كردم اين است نتيجهء مهربانيهاى من . خبط كردم و نمىدانستم . وضع سرما دوشنبه 24 ربيع الثانى - چهارم درجهء ثور . ديشب مه بود و بسيار سرد مثل زمستان . نصف شب برف آمد صبح به قدر دو انگشت برف به زمين نشسته بود در ييلاقات زياد آمده بود و تا عصر آمد . از شدت اندوه مشغول درختكارى شدم . نهر بزرگ آسيا را به